|
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود تا هست عالمی... ...تا هست آدمی
پ.ن1:آه خدای من ... پ.ن2: ~:> پ.ن3:چون دل یاران که در هجران یاران... موضوع مطلب : آخرش یه شب ماه میاد بیرون، از سر اون کوه بالای دره، روی این میدون لب میشه خندون ... یه شب ماه میاد ...
پ.ن:داره بارون میاد... موضوع مطلب : *"خیال" می کنم در آب های جهان قایقی است ...
پ.ن0:زهی خیال باطل! پ.ن1:امروز سالگرد مرگ سهراب است بعد از 32 سال. پ.ن2:سفر مرا به کجا می برد؟
موضوع مطلب :
نقطه سر خط. شاید هم نقطه ته خط. شاید هم سرتاسر خط، نقطه.
این حکایت هر چند وقت یک بار من است. اتفاقی که سرتاسر خط ها را ، به جای هر چیز دیگر، تبدیل به نقطه می کند. این وسط گاهی فقط منم که پیدایم می شود از لا به لای شلوغی های میز ، کنار مین عزیزم یا کارت تبریک ها یا کتاب های مختلف یا قفسه های توی کمد تا توی تخت خواب. چه فرقی می کند؟ پیدایم می شود و یک خودکار روان را هم پیدایش می کنم و دنبال چند خط بدون نقطه می گردم. چیزی که لا به لای این شلوغی ها خیلی راحت پیدا می شود در حالی که من آن را "خیلی"راحت گم کردم.
نقطه باشد برای هر کجای خط که دلش خواست.
این حکایت هر چند وقت یک بار من است. این حکایت هر چند وقت یک بار این روز هاست. که هر وقت خودم ماندم پیدایم شود.
با وجود تمام این شلوغی ها "اینجا" بدجوری خلوت و خالی و ساکت است. "اینجا" یعنی توی قفسه های کمد، یعنی قفسه ی دوم از بالا، انتهای قفسه سمت چپ، یعنی آینه، یعنی توی آینه، و اگر سرم را بکنم اون تو می شود نوشت یعنی من!
یعنی خود خود خود من.
شاید هم یعنی ته ته ته دل من.
باز هم نقطه و این بار فقط برای سر خط
.
انگار چیزی دارد می لرزد، "اینجا".
پ.ن: قبلا تر ها(!) توی همشهری جوان معرفی فیلم ها رو با خلاصه ای از داستانش می نوشت.از این خلاصه ها که پشت سی دی ها می نویسن. اولین بار کلمه ی روزمرگی رو از اونجا یاد گرفتم اما بلد نبودم بخونمش. روزـ مَرگی می خوندم و رد می شدم ازش. حکایت چند وقت یک بار این روز ها مرگ شان است.چیزی که در در همان قبلا تر ها(!) کلمه ش رو خودم درست تر می خوندم.
موضوع مطلب : آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
|