|
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است ! نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه . چه کسی پشت درختان است ! هیچ، می چرد گاوی در کرد . ظهر تابستان است . سایه ها می دانند، که چه تابستانی است . سایه هایی بی لک ، گوشه ای روشن و پاک کودکان احساس! جای بازی اینجاست . زندگی خالی نیست : مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست . آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد .
در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه . دورها آوایی است، که مرا می خواند.
موضوع مطلب : خداحافظ آبان,
ای غم ... ای غم ، ای دوست قدیمی من ، سلام بر تو ، بیا که دلم به خاطر تو می تپد . ای خدای بزرگ ، معنی زندگی را نمی فهمم . چیزهایی که برای دیگران لذت بخش است مرا خسته می کند . اصلا دلم از همه چیز سیر شده است ، حتی از خوشی و لذت متنفرم . چیزهایی که دیگران به دنبال آن می دوند من از آن می گریزم . فقط یک فرشته ی آسمانی است که همیشه بر قلب و جان من سایه افکند و هیچ گاه مرا خسته نمی کند . فقط یک دوست قدیمی است که از اول عمر با او آشنا شده ام و هنوز از مجالست او لذت می برم . فقط یک شربت شیرین ، یک بوی خوب ، یک نغمه ی دلنواز وجود دارد که برای همیشه مفرح است و آن دوست قدیمی من غم است . نیایش ها ـ شهید دکتر مصطفی چمران موضوع مطلب : چه فکر نازک غمناکی !, پنج شنبه 14 آبان 88 :: 2:54 عصر :: نویسنده : پرادو سوار کوچک
شعر زیر اثر خودم است در یکی است نصف شب های تابستانی سرودم ، با آخرین تغییر و تحولات : (توضیح هر قسمت هم رو به روی همان مصرع نوشته شده است .) صدای موتور پرادو هر کجا هستم باشم پرادو مال من است . (بر منکر اش لعنت !) دمپایی،در، دیوار ، کوفت، مرض مال من است . (با عرض معذرت ) چه اهمیت دارد گاه اگر می روید پرشیای غربت ؟ ( فکر می کنم این قشنگ ترین قسمتش باشد ) من نمی دانم که چرا می گویند پرادو عین کرگدن است ، سانتافه زیباست (واقعا هم نمی دانم ) و چرا غذای هیچ کس خرچنگ نیست (البته چینی ها همه چیز می خورند و مفهوم این مصرع بر می گردد به قافیه و این چیز ها ) کفش های من چه کم از آثار موزه دارد ؟(این قسمتش رو تازه تغییر دادم . منظور اینه که کفش های من خیلی گرانبها و نفیس می باشد ) جوراب را باید شست (زحمتی است که ماشین لباس شویی هم می کشد ) پیف پیف ! چه بوی گندی می دهد (خصوصا وقتی می ریم نمازخانه ) پرادو را باید شست ( منظور همان کارواش است اما در حیاط خانه ی مادربزرگ ها بیشتر می چسبد) پرادو باید دو در مشکی متالیک 6 سیلندر فول اتوماتیک و صفر باشد (اینو که همه ی دنیا می دونن !) چشم ها را باید بست (عینک آفتابی اشکالی نداره) سینما باید رفت (خیلی حال می ده) بروبچز را سینما باید برد (کلا حال می ده) با انجمن Polly سینما باید رفت (این دفعه فوق العاده حال می ده ) فیلم را در سینما باید دید (سی دی قاچاق کار بدیه !!!) شماره صندلی را در سینما باید جست (مسخره ترین حرکتی که در سینما انجام می دهند) تو سینما باید جیغ کشید، دیالوگ حفظ کرد، دیگران را کاشت، چه حالی می دهد این آخری !(نیاز به توضیح نمی باشد) سینما ولخرجی پی در پی (بلیط گران شده است ) سینما سه شنبه ها نیم بهاست (سینما آزادی که اینجوری است ) بلیط را رزرو کنیم (کلاس دارد !) سینما آزادی در یک قدمی است (جای باحالی می باشد ولی حیف که نمی شود در آن خوراکی خورد) یاد من باشد تنها نیستم (معلومه که نیستم ) تا پرادو هست ، سینما باید رفت !
موضوع مطلب : پرادو, اینجا آبان است . 30 روز بعد از مهر . اینجا آبان است . ماه هشتم هر سالی مثل امسال . اینجا 7 روز بعد از آبان است . یعنی 7 آبان ! این روز ها ، روز هایی است که دل آسمان هم عجیب می گیرد و می بارد . چه روز های قشنگی ! امروز قشنگ بود چون من سر کلاس ادبیات شعر سهراب سپهری حفظ می کردم . امروز قشنگ بود چون هر روز وظیفه دارد قشنگ باشد . امروز قشنگ بود چون فردا جمعه است . امروز قشنگ بود چون پرونده ی این هفته هم بسته شد . امروز قشنگ بود چون دیروز یک چهارشنبه ی قشنگ بود . صدای تیک تاک ساعت مچی سکوت اتاق را در هم می شکند . پنجره را باز کردم . بوی باران می آید . قیصر امین پور ( که 7 آبان سالگرد در گذشتش می باشد ) در یکی از شعر هایش می گوید : ای کاش تمام شعر ها حرف تو بود : باران ! باران ! بهار ! باران .... دلم برای لذت های جالب زندگی ام تنگ شده ؛ برای اتو کردن بند کفش ـ برای گوش جان سپردن به صدای تیک تاک ساعت مچی ـ برای شماردن پرادو های توی خیابان ـ برای قدم زدن زیر باران و سرما نخوردن ـ برای بلند بلند خواندن شعر مسافر سهراب سپهری ـ و برای هر اتفاق ساده ای که می تواند جالب باشد . دلم می خواست شعری با حال و هوای این روز ها بگذارم ولی پیدا نکردم . شعر زیر همان شعری است که سر کلاس ادبیات حفظ نمودم ! دوست بزرگ بود و از اهالی امروز بود و با تمام افق های باز نسبت داشت و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشانی واقعیت بود و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد و دستهاش هوای صاف سخاوت را ورق زد و مهربانی را به سمت ما کوچاند.
به شکل خلوت خود بود و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد و او به شیوه ی باران پر از طراوت تکرار بود و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد همیشه کودکی باد را صدا می کرد همیشه رشته ی صحبت را به چفت آب گره می زد برای ما ، یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد که ما به عاطفه ی سطح خاک دست کشیدیم و مثل لهجه ی یک سطل آب تازه شدیم و بارها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نور ها دراز کشید و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ در ها برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم.
موضوع مطلب : دوست, آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
|