|
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود دو روز تمام فکرم به دو تا سوال مشغول بود هست و مسلما خواهد بود : چرا زمان می گذره ؟ چرا زمان نمی گذره ؟ جواب سوال اول 14 سال و خرده ای از عمرم را مشغول خودش کرده و جواب سوال دوم بر می گردد به ساعات منحوس ورزش (که به لطف خدا تمام شدند) و زبان ترمی (که باز هم به لطف خدا رو به اتمام است ) و آمادگی دفاعی . اگر تمام عقربه های ثانیه شمار دنیا بایستند زمان متوقف نمی شود چون ساعت های دیجیتال هستند و اگر نسل این ساعت ها منقرض شود زمین همچنان دور خودش می چرخد و 24 ساعت می گذرد . اگر زمین نچرخد اتفاق چندانی نمی افتد فقط ساعت روی یک عدد می ایستد . آن وقت ساعت پخش تمام برنامه های تلویزیون یکی می شود و جان می دهد برای چسبیدن به جعبه ی جادویی .. اگر بخواهیم در یکی از همین روز های نازنین که ساعت گیر کرده روی عدد مثلا 4 می توانیم ساعت 4 بیاییم مدرسه . ساعت 4 زنگ تفریح داشته باشیم و ساعت 4 امتحان ادبیات بدیم و ساعت 4 برگردیم خونه . اینجوری هم نمیشه . زمان باز هم می گذرد حتی اگر شب و روز و روزهای هفته نباشند . زمان باز هم می گذرد حتی اگر چسبیده باشیم به مدرسه و راهنمایی . زمان باز هم می گذرد حتی اگر لحظه ها را تاکسی درمی کنیم بگذاریم توی پارک پردیسان ! زمان باز هم می گذرد و برایش فرقی نمی کند که یادداشت کودکانه ـ احمقانه ی من تمام شود یا نصفه بماند . *** 14 سال و خرده ای و دو روز و نیم ساعت از عمر نازنین من گذشت و این سوال بی جواب ماند . لطفا جواب منو بدید: چرا زمان می گذره ؟ چرا زمان نمی گذره ؟
موضوع مطلب : زمان, صفحه ای از تقویمم را می آورم . 24 تیر است . روز خاصی نیست فقط من 24 را خیلی دوست داشتم . این بار حوصله ی 24 را ندارم در حالیکه همیشه با دیدن عدد 24 چشمانم می درخشد ! خیلی دوست داشتم ببینم 24 سالگی چه شکلی است ، خیلی ... امروز 1 اردیبهشت 89 است . 30 سال پیش در همچین روزی سهراب سپهری رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نور ها دراز کشید . از امروز من هم می روم تا لب هیچ و پشت حوصله ی نور ها دراز می کشم . من امروز برای خودم تمام شدم . 9 آبان 88 هم تمام وصیت های ریز و درشتم را نوشتم (...روی سنگ قبرم فقط یک جمله بنویسید : مرگ پایان کبوتر نیست ...) فراموشم کنید چون قصد دارم تمام شوم . نه بخاطر نرفتن به اردوی اصفهان یا کار بی هدف پروژه یا کلاس های منحوس ورزش و زبان ترمی یا کابوس پارسال یا روز های چهارشنبه . امروز 1 اردیبهشت 89 ، من برای اولین بار به نرسیدن به رویای پرادوسواری روی پل پارک وی فکر کردم . به نرسیدن به چیزی که توی کیماگر اسمش بود: افسانه ی شخصی و سانتیاگو بخاطرش باد شد و گله ی گوسفند هایش را ها کرد تا به آن برسد و رسید . امروز پرادو را از پارکینگ دنیایم بیرون کردم و پرادوسوار بدون پرادو یعنی یه چیزی مثل شلوار بدون زیپ . و من بدون پرادو یعنی پرورشگاه با پارکینگ خالی و 9/9/99 لوس و خسته کننده ! امروز 1 اردیبهشت 89 همه چیز برام بی اهمیت و بیهوده شد . کتونی سیاه جدیدم شده مثل گچ دیوار . پرادو های توی خیابان را نمی شمارم و در صفحات دفترم هم نمی نویسم و آنها را خط خطی یا چروک نمی کنم . این روز ها به زهرا و عکس هایش توجه چندانی نمی کنم . فراموش کردم که امروز چند روز بعد از تولد زهرا است و چند روز دیگر زهرا می آید ... امروز 1 اردیبهشت 89 به اندازه ی تمام پرادو های روی زمین اشک ریختم . کسی نبود تا برایم فریاد بزند : زندگی من ارزششو داره که بخاطرش بجنگم ! کسی نبود چون دیگر ارزشی وجود نداشت . بهترین ها و قشنگ ترین دنیایم و همه چیز و همه کس با من مثل یک قاتل پرادو سوار برخورد می کنند تا پرادو سوار کوچک . دلم به حال خودم می سوزد . نمی گویم آخی... بلکه می گویم : حیف باشد . حیف تمام پول توجیبی ها و خیالبافی ها . امروز 1 اردیبهشت 89 من با یک سال تاخیر تمام شدم . من آمدم تا با پرادوسوار کوچک خداحافظی کنم . تا بهش بگویم آینده ی سوار بر پرادویی وجود ندارد . آمدم تا بهش بگویم تمام شدم . چون در حسرت تمام آرزو های دست نیافتنی ام ، سوختم . تا اطلاع ثانوی تعطیل ـ تا زمانی که نخواهم تکرار شوم . موضوع مطلب : مرگ پایان کبوتر نیست, آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
|