سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
اردیبهشت 90 - ...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
 
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود

 


طلوعم را تماشا کن ...


طلوع




موضوع مطلب :
جمعه 23 اردیبهشت 90 :: 11:42 صبح ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 


این منم ! "من" خوب است . شما هم خوب باشید . این منم . هر روز بیشتر از روز قبلش توی خودم می پیچم . گاهی یه مدت طول می کشه تا بتونم خودمو تجزیه تحلیل کنم . جالبه . این منم . زیر عنوان گنده ای به نام دبیرستان . در میان میلیارد ها عکس زهرا که نگاهم می کنند و در حوالی خودم .


و همچنان این منم ! در امتداد ال کلاسیکو ها . توام با موش های پروژه . همراه با داغ . هم گام با کتونی سیاه پنجم . درون لباس هام . سرجام .


و باز هم این منم ! در میان هجوم یه دنیا حقیقت و وسیع بودن و تنها بودن و سر به زیر و سخت بودن . البته من تنها نیستم . هیچکس تنها نیست ! و من ، همچنان سوار بر پرادو ...! این منم . با خودکار صورتی ام و با دنیایی که داری توسی رنگ می شود .


این منم و اینجا هیچکس 70 سالش نیست !


خودکار صورتی ام جوهرش تمام شد .


"من" از آن دسته موجوداتی هستم که سرش درد می کنه واسه ی اینکه در کمدش رو باز کنه و از لا به لای کیف هاش تقویم های قدیمی اش رو پیدا کنه و یکی یکی اونا رو بخونه . مسلما 3 حالت داره ؛ یا به خودش افتخار می کنه ، یا از خودش خجالت می کشه و یا حوصله اش سر میره از خودش .


امروز طبیعتا 23 اردیبهشت 90 است. و تولد یک موجود یگانه. و 39 روز دیگر 1 تیر می شود و زهرا می آید... اون روز بارون اومد. آخرین کلاس ورزش بود. و معلم زبان ترمی مان ـ که هنوز هم با دیدنش دلم می خواد لهش کنم !!ـ اون روز نیومده بود. طبیعتا باید خوشحال می بودیم. خوشحال نبودیم . توی تقویم ام نوشته بودم :"فاجعه بود." این وسط من خیلی امیدوار بودم. خیلی امیدوار ...


همه ی این اتفاقات از ذهنم پاک شده بودن به جز همین امیدوار بودنم. اگر بخواهم بنویسم که این اتفاقات 365 روز پیش اتفاق افتاد خنده ام می گیره ! بهتره بگم 365 سال پیش در این روز بارون اومد. و امروز بعد از 365 روز یا 365 سال اونقدر هوا گرم بود که من خون دماغ شدم !


و این دهه ی 90 هم با سرعت پرادو روی پل پارک وی ( یا حتی فراتر از اون) خواهد گذشت. و تا اون موقع 26 ساله می شوم !!!!! یعنی 12 سال از 14 سالگی ام خواهد گذشت .


چقدر همه چیز خنده داره ...!


خنده و گریه


 




موضوع مطلب :
جمعه 16 اردیبهشت 90 :: 8:1 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 


قایقی خواهم ساخت


خواهم انداخت به آب


دور خواهم شد از این خاک غریب


که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق


قهرمانان را بیدار کند .


.


.


.


من امروز 15 ساعت خواب بودم !


پیشی




موضوع مطلب :
جمعه 9 اردیبهشت 90 :: 12:40 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 


باید بپرد ...


عقاب




موضوع مطلب :
پنج شنبه 1 اردیبهشت 90 :: 7:24 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 


آینه در آن حوالی آفتابی نمی شد. ولی من دیدمش. با موهایی که دوستشان نداشتم. با شلواری دراز و گشاد بجای شلوار جین های دوست داشتنی ام. با خوکار صورتی به جای خودکار مشکی. بدون کتونی سیاه با بند های اتو شده و جوراب سفید.


قیافه اش داد می زد که تازه از خواب بیدار شده. شاید هم توی رویاهای من بوده که 24 ساعت خوابیده. شاید هم بیشتر ...


آمد.


بدون اینکه توی آینه باشد.


بدون اینکه حرف بزند.


بدون اینکه سکوت کند.


.


.


.


.


این منم !


 من




موضوع مطلب :



لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 14
  • بازدید دیروز: 39
  • کل بازدیدها: 24922
مشاهده جدول کامل لیگ برتر اسپانیا (لالیگا)



 

ساخت کد آهنگ

ساخت کد موزیک آنلاین