سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
اسفند 89 - ...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
 
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
شنبه 28 اسفند 89 :: 11:10 صبح ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

تو نزدیکی که ماهیا


به سمت خونه برگشتن


به عشقت راه دریا رو


بازم وارونه برگشتن


تو این دنیا یه آدم هست


که دنیاشو تو می بینه


کسی که پای هفت سینت


یه عمره سیب می چینه ...


کنار سبزه و سکه


کنار آب و آیینه


تموم لحظه های شب


سکوتت هفتمین سینه


تو هم درگیر تشویشی


مثه حالی که من دارم


برای دیدنت امشب


تموم سال بیدارم ...


هوای خونه برگشته


تموم جاده بارونه


یه حسی تو دلم میگه


تو نزدیکی به این خونه ...


 سیب




موضوع مطلب : سیب,
پنج شنبه 26 اسفند 89 :: 10:39 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 


سر کلاس فیزیک نشستیم . خسته کننده است . ساعت 8 صبح . من می خواهم خواب باشم . من خواب نیستم . 1389 دارد جلوی چشمم نفس نفس می زند .


دهه ی 80 گذشت . دهه ای که من آن را به خاطر می آورم . قدیمی ترین اتفاقی که از دوران کودکی به یادم مانده تولد زهرا بود که فهمیدم برای 1379 بوده . زهرا اولین موجودی است که از وقتی خیلی فسقلی بود تا الانش توی ذهنم مانده . چه باحال !


 با گذشت دهه ی 80 فهمیدم 10سال زندگی کردن و زنده بودن خیلی زیاد است . فهمیدم یک آدم 20 ساله خیلی زندگی کرده و همین طور یک آدم 30 ساله ، 40 ساله ، 50 ساله ، ...


دهه ی 80 را به خاطر می آورم . ما دبستانی شدیم و رفتیم مدرسه . "خط قرمز" و "مسافری از هند" رو تلویزیون نشون می داد . خوب یادمه . نمی دونم چرا ولی بزرگترین تصویر ذهنی من از سال های 80 و 81 همین 2تا سریاله . خط قرمز داستان یه مشت جوان که رفتند به امید هوای تازه تر در حالیکه امید شون به چیزی فرا تر از ناامیدی تبدیل شد ! و مسافری از هند هم  خشن بود و هم خشن نبود و من این دوستش داشتم .


ما دبستانی بودیم بعد رفتیم راهنمایی . من تبدیل شدم به یک پرادوسوار کوچک . هنوز هم یک پرادوسوار کوچک ام . یک پرادو سوار کوچک 2 ساله متولد 1374 ! خیلی بهم خوش گذشت . بخشی از زندگیم بود که اونو فهمیدم و ازش لذت بردم . زندگی واقعی یعنی همین !


ما دبستانی بودیم . رفتیم راهنمایی بعد رفتیم دبیرستان . هر از گاهی با دیدن وبلاگم یادم می افتد که یک پرادوسوار کوچکم . یادم می افتد که زندگی واقعی وجود داشت . الان هم وجود دارد . واقعیِ واقعی ...! خیلی واقعی ...


کلاس فیزیک تمام شد . ساعت 9 است و من خواب نیستم .


کجایی پرادو ؟


تو نزدیکی




موضوع مطلب :
پنج شنبه 19 اسفند 89 :: 7:26 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 


دوسال است که می دانم


بی قراری چیست


درد چیست


مهربانی چیست


 


دو سال است که می دانم


آواز چیست


راز چیست


 


چشم های تو شناسنامه مرا عوض کردند


امروز دو ساله می شوم ...!


تولد


پنجره بی پرنده


گروس عبدالملکیان




موضوع مطلب :
پنج شنبه 12 اسفند 89 :: 5:5 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 

چه در دل من

چه در سرتو

 

من از تو رسیدم به باور تو

 

تو بودی و من به گریه نشستم

 برابر تو

 

بخاطر تو

به گریه نشستم

بگو چه کنم؟





موضوع مطلب :
دوشنبه 2 اسفند 89 :: 11:10 صبح ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

سلام بر خودکار مشکی عزیز ـ با اردات


به قول زهرا : من خوبم .


از آشنایی با شما بسیار خشنودم . گمان می کنم ما و شما تا ماه های آینده در کنار هم باشیم و اگر قرار بر نوشتن من باشد ، یقین بدانید که با شما دست به قلم خواهم شد .


خودکار ها حرف نمی زنند ولی می نویسند . آن قدر می نویسند تا جانشان در بیاید . یعنی تا زمانی که جوهر شان تمام شود . من هم حرف می زنم و هم می نویسم و هم می خوانم و هم می خوابم و ... امیدوارم به من حسودی نکنی و فقط خواننده ی نوشته هایم باشی .


 من اگر بنویسم توی همین تقویم می نویسم .خلاصه شده ی تمام جوگیری هایم و امثالهم را می توانی در این تقویم پیدا کنی . مثلا تمام روز های 24 ام ماه ها را علامت زدم . چون عدد 24 را دوست دارم . 24 سالگی را دوست دارم . پرادوی 24 میلیونی را دوست دارم و مطمئنم که پرادوی 24 میلیونی هم مرا دوست دارد . 24 ساعت خوابیدن را هم دوست دارم ... یا اینکه توی صفحه ی روز تولدم هم حسابی ترکوندم و با ورق زدن این تقویم به راحتی می فهمی که من متولد 27 بهمن هستم . و گاهی هم از همین تقویم نوشته هایم مهاجرت می کنند به سمت وبلاگم .


تو وبلاگم را هم نمی شناسی . در همین حد بدان که هر از گاهی می نوشتم . این را هم بدان که مدت هاست که ننوشتم . نمی دانستم باید از چی بنویسم . از بغلدستی جدید و عجیب و غریب و دوست داشتنی ام یا از گوسفند های حورا یا از اینکه کلاسورم را جا گذاشتم توی مدرسه و یا اینکه چهارشنبه قرار است به ما خوش بگذرد . و چهارشنبه ی قبلی همون 27 بهمن بود که من توش متولد شدم ...


بدان که نمی دانم چرا اینقدر کش دار و طولانی و خسته کننده می نویسم . چرا تبدیل شدم به موجودی که خودش را به دفتر های خاطرات و تقویم های قبلی اش سپرده است . و هر از گاهی سری به خاطرات خودش می زند تا دلش برای خودش تنگ نشود و با دیدن خودش توی خاطراتش کلی ذوق کند .


و یک توصیه ی دوستانه به تو :هر وقت ای دی اس ال مفت گیر آوردی سری به آرشیو وبلاگ من بزن تا با موجودی به نام من بیشتر آشنا شوی .


حالا که آشنا شدی بذار تا راحت بنویسم :


همه چیز قاطی شده . البته نه همه چیز ! ولی قاطی شده . خیلی قاطی شده . من را انداختند توی چیزی شبیه به مخلوط کن ! دور خودم می چرخم و اطرافم در حین چرخیدن له و مخلوط می شوند . به جز خودم . شاید من هم قاطی و له شده باشم !


بگذریم .


بهتره برم بخوابم ...


خودکار




 


*بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری*




موضوع مطلب :



لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 39
  • کل بازدیدها: 24924
مشاهده جدول کامل لیگ برتر اسپانیا (لالیگا)



 

ساخت کد آهنگ

ساخت کد موزیک آنلاین