|
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
روی اشترودل رضوی سس را خالی کرده بود و همین جور پشت سر هم به آن گاز می زد . دور لبانش سسی شده بود . کوفت بخورد ! روی یک کیک کاکائویی مسخره نوشته بود 14 و او هم با یک بازدم خفن عدد 14 را متلاشی کرد . حوصله اش را ندارم ! تکراری شده ... در پارکینگ باز بود . استارت زد و رفت بیرون و در پارکینگ را بست و گازش را گرفت و رفت . آن قدر تند رفت که ترشی اش افتاد زیر صندلی و تا مرز متلاشی شدن تکان خورد ! باز هم صبح خواب مانده بود دیرش شده بود . نمی دانستم به کجا چنین شتابان (!) می رود فقط دیدم نزدیک بود برود توی دیوار . پرادو سواری تو روز روشن ...معرکه است ! کنار دریا روی صخره ای نشسته بود و با بی خیالی تمام داشت بستنی موزی می خورد و شعر سهراب تحریف می کرد . حسودی ام شد ! یک بسته ی کامل باراکا را کادو کرده بود و به رسم یادبود تقدیمش کرد و کلی هم همدیگر را تحویل گرفتند . آخی... با کفشش رفته بود توی پارکینگ و از کفش و پرادویش با هم عکس گرفت . بعد از رتوش عکس هم با یک صفحه ی سیاه مواجه شد که با هزار بدبختی درستش کرد . دل خوش سیری چند ؟ یک ساندویچ هایدا دستش بود . توی سالن سینما منتظر شروع فیلم بود . این بار به موقع رسیده بود . خوش به حالش ! شب بود و تاریک بود و از پشت شیشه ی پنجره داشت با بارون کلی حال می کرد . دلم باران می خواهد ! یک چهارشنبه ی دیگر بودو با اشتیاق داشت زندگی اش را می کرد . کجایی چهارشنبه ؟ هیچ کدامشان من نبودم . من کجام ؟؟!! من مانده بودم به رز خشکیده فکر می کردم و به ترشی و به کفشم ...
موضوع مطلب : دستی می خواهم برای گاز گرفتن !,
فقط مرا بخوان ! دلم باز در کوچه پس کوچه های پر پیچ و خم قدیمی پر می زند ؛ اما کجاست آوای زندگانی که صدای مرا در دل کوچه بپیچاند ؟ دیگر انگار حتی زندگی هم نیست ، جریان ندارد که صدایی داشته باشد ؛ شاید هم هست ولی ما نمی بینیم ، ما نمی شنویم . گویی آدم ها خودخواه شده اند و فقط چیزهایی را که خود بخواهند ، می بینند و می شنوند . گویی دیگر به ندا های قلب خود گوش نمی دهند ، شاید چون قلب خود را کاغذی تصور می کنند . *** قلب کوچک دوست داشت احساس داشته باشد و صدای زندگی را لمس کند . دوست داشت زندگی در درونش بتپد ، بورزد و جریان داشته باشد . قلب کوچک و تنها ، دلش تنگ شده بود برای کوچه های قدیمی پر از خاطره های شیرین . خسته شده بود از بزرگراه های بلند و دراز و پر ماشین . قلب کوچک به دنبال کسی بود که با او درددل کند . او دنبال یک همدرد می گشت . او دنبال خدا بود . او نمی خواست بی آرزو بمیرد و دوست داشت برای یکبار هم که شده ، طعم زندگی را بچشد و با تارو پود وجود خود صدای آن را بشنود ؛ اما دور و برش ، همه مثل هم بودند و کسی نبود که با دیگری کمی فرق داشته باشد . قلب کوچک حرف نزد . او آنقدر حرف نزد که حرف هایش بغضی شد در گلویش و گلویش را تنگ و پر کرد از حرف های نگفته . او می خواست صدایش را همه بشنوند ، فکر کرد خوب است فریاد بزند ؛ اما از خدا خجالت کشید . خواست مظلوم شود ، پیش خدا گریه کرد . خواست درماندگی اش را نشان بدهد ، ناله کرد ؛ اما بعد سکوت کرد . خدا که قلب کوچک را ساکت دید ، به او گفت : تو قلب کوچک من در دنیای بزرگ و پهناور من هستی . تو فقط مرا بخوان تا کمکت کنم ، تا تمام جهان را از صدای تو پر کنم . تو فقط مرا بخوان تا من حرف های تو را به گوش همه ی گوش ها برسانم . تو فقط مرا بخوان به خاطر خودم ، فقط مرا صدا کن ، بخاطر من . مجله دوچرخه ـ طناز مهراب حسنی
موضوع مطلب : قشنگ بود, جدول برنامه ی امتحانی را از روی میزم برداشتم و آن را تا حد ممکن پاره کردم و به سطل آشغال فرستادم و نفس راحتی کشیدم ...حقش بود ! امروز 28 دی 88 است مصادف با تولد قیچی و انقراض سلسله ی اشکانیان و یک روز غیر قابل تحمل . بوی گند اسپری AKAT اتاقم رو پر کرده و پنجره باز است و هوا کمی سرد و اتاق هم کمی تاریک . دلم می خواهد دکمه ی فسقلی کنار ساعت مچی ام تا فشار دهم تا دیگر بلند بلند تیک تاک نکند و زمان نگذرد تا بتوانم بی خیال بنشینم و به در و دیوار نگاه کنم . دلم می خواهد سرمایه ی پرادویم را جمع بزنم و حال کنم . دلم می خواهد بعد از مدت ها نفس راحتی بکشم و به این فکر نکنم کی زنگ تفریح می خورد . دلم می خواهد اندازه ی یک روز بخوابم . دلم می خواهد یک هفته از زندگی کردن مرخصی بگیرم و بنشینم لب ساحل و به موج های دریا نگاه کنم . شاید هم با پرادویم رفتیم کارواش . شاید هم با کفشم رفتیم حمام . شاید هم سری به تمام لذت ها و نفرت ها و اشک ها و لبخند هایم زدم . شاید هم سری به 8 دفتر یادداشت روزانه یا دفتر خاطراتم . دلم می خواهد همراه با سانتیاگو باد شوم تا از آن بالاها دنیای دو در مشکی متالیک 6سیلندر تمام اتوماتیک ام را پیدا کنم . نمی دانم در برگه ی درخواست مرخصی ام باید چی بنویسم و آن را به چه کسی تحویل دهم و با چه اسمی زیرش امضا کنم (البته امضا ندارم) . *** از پشت پنجره به خیابان نگاه می کنم . آشغال ها توی سطل سر کوچه سرما می خورند و ماشین ها بی خیال تر از همیشه ویراژ می دهند و گربه ها الکی میو میو می کنند . اینها این همه بی خیالی را از کجا می آورند ؟ پنجر را می بندم . بوی گند اسپری AKAT دارد مرا دیوانه می کند . ...
موضوع مطلب : سانتیاگو, آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
|