سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
بهمن 1388 - ...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
 
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
جمعه 23 بهمن 88 :: 12:27 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 


روی اشترودل رضوی سس را خالی کرده بود و همین جور پشت سر هم به آن گاز می زد . دور لبانش سسی شده بود . کوفت بخورد !


روی یک کیک کاکائویی مسخره نوشته بود 14 و او هم با یک بازدم خفن عدد 14 را متلاشی کرد . حوصله اش را ندارم ! تکراری شده ...


در پارکینگ باز بود . استارت زد و رفت بیرون و در پارکینگ را بست و گازش را گرفت و رفت . آن قدر تند رفت که ترشی اش افتاد زیر صندلی و تا مرز متلاشی شدن تکان خورد ! باز هم صبح خواب مانده بود دیرش شده بود . نمی دانستم به کجا چنین شتابان (!) می رود فقط دیدم نزدیک بود برود توی دیوار . پرادو سواری تو روز روشن ...معرکه است !


کنار دریا روی صخره ای نشسته بود و با بی خیالی تمام داشت بستنی موزی می خورد و شعر سهراب تحریف می کرد . حسودی ام شد !


یک بسته ی کامل باراکا را کادو کرده بود و به رسم یادبود تقدیمش کرد و کلی هم همدیگر را تحویل گرفتند . آخی...


با کفشش رفته بود توی پارکینگ و از کفش و پرادویش با هم عکس گرفت . بعد از رتوش عکس هم با یک صفحه ی سیاه مواجه شد که با هزار بدبختی درستش کرد . دل خوش سیری چند ؟


یک ساندویچ هایدا دستش بود . توی سالن سینما منتظر شروع فیلم بود . این بار به موقع رسیده بود . خوش به حالش !


شب بود و تاریک بود و از پشت شیشه ی پنجره داشت با بارون کلی حال می کرد . دلم باران می خواهد !


یک چهارشنبه ی دیگر بودو با اشتیاق داشت زندگی اش را می کرد . کجایی چهارشنبه ؟


هیچ کدامشان من نبودم . من کجام ؟؟!!


من مانده بودم


به رز خشکیده فکر می کردم


و به ترشی


و به کفشم ...


 




موضوع مطلب : دستی می خواهم برای گاز گرفتن !,
جمعه 9 بهمن 88 :: 4:21 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 


فقط مرا بخوان !


دلم باز در کوچه پس کوچه های پر پیچ و خم قدیمی پر می زند ؛ اما کجاست آوای زندگانی که صدای مرا در دل کوچه بپیچاند ؟ دیگر انگار حتی زندگی هم نیست ، جریان ندارد که صدایی داشته باشد ؛ شاید هم هست ولی ما نمی بینیم ، ما نمی شنویم .


گویی آدم ها خودخواه شده اند و فقط چیزهایی را که خود بخواهند ، می بینند و می شنوند . گویی دیگر به ندا های قلب خود گوش نمی دهند ، شاید چون قلب خود را کاغذی تصور می کنند .


***


قلب کوچک دوست داشت احساس داشته باشد و صدای زندگی را لمس کند . دوست داشت زندگی در درونش بتپد ، بورزد و جریان داشته باشد . قلب کوچک و تنها ، دلش تنگ شده بود برای کوچه های قدیمی پر از خاطره های شیرین . خسته شده بود از بزرگراه های بلند و دراز و پر ماشین .


قلب کوچک به دنبال کسی بود که با او درددل کند . او دنبال یک همدرد می گشت . او دنبال خدا بود . او نمی خواست بی آرزو بمیرد و دوست داشت برای یکبار هم که شده ، طعم زندگی را بچشد و با تارو پود وجود خود صدای آن را بشنود ؛ اما دور و برش ، همه مثل هم بودند و کسی نبود که با دیگری کمی فرق داشته باشد .


قلب کوچک حرف نزد . او آنقدر حرف نزد که حرف هایش بغضی شد در گلویش و گلویش را تنگ و پر کرد از حرف های نگفته . او می خواست صدایش را همه بشنوند ، فکر کرد خوب است فریاد بزند ؛ اما از خدا خجالت کشید . خواست مظلوم شود ، پیش خدا گریه کرد . خواست درماندگی اش را نشان بدهد ، ناله کرد ؛ اما بعد سکوت کرد .


خدا که قلب کوچک را ساکت دید ، به او گفت : تو قلب کوچک من در دنیای بزرگ و پهناور من هستی . تو فقط مرا بخوان تا کمکت کنم ، تا تمام جهان را از صدای تو پر کنم . تو فقط مرا بخوان تا من حرف های تو را به گوش همه ی گوش ها برسانم . تو فقط مرا بخوان به خاطر خودم ، فقط مرا صدا کن ، بخاطر من .


مجله دوچرخه ـ طناز مهراب حسنی



 




موضوع مطلب : قشنگ بود,
جمعه 2 بهمن 88 :: 2:38 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

جدول برنامه ی امتحانی را از روی میزم برداشتم و آن را تا حد ممکن پاره کردم و به سطل آشغال فرستادم و نفس راحتی کشیدم ...حقش بود !


امروز 28 دی 88 است مصادف با تولد قیچی و انقراض سلسله ی اشکانیان و یک روز غیر قابل تحمل .


بوی گند اسپری AKAT اتاقم رو پر کرده و پنجره باز است و هوا کمی سرد و اتاق هم کمی تاریک .


دلم می خواهد دکمه ی فسقلی کنار ساعت مچی ام تا فشار دهم تا دیگر بلند بلند تیک تاک نکند و زمان نگذرد تا بتوانم بی خیال بنشینم و به در و دیوار نگاه کنم . دلم می خواهد سرمایه ی پرادویم را جمع بزنم و حال کنم . دلم می خواهد بعد از مدت ها نفس راحتی بکشم و به این فکر نکنم کی زنگ تفریح می خورد . دلم می خواهد اندازه ی یک روز بخوابم .


دلم می خواهد یک هفته از زندگی کردن مرخصی بگیرم و بنشینم لب ساحل و به موج های دریا نگاه کنم . شاید هم با پرادویم رفتیم کارواش . شاید هم با کفشم رفتیم حمام . شاید هم سری به تمام لذت ها و نفرت ها و اشک ها و لبخند هایم زدم . شاید هم سری به 8 دفتر یادداشت روزانه یا دفتر خاطراتم .


دلم می خواهد همراه با سانتیاگو باد شوم تا از آن بالاها دنیای دو در مشکی متالیک 6سیلندر تمام اتوماتیک ام را پیدا کنم .


 نمی دانم در برگه ی درخواست مرخصی ام باید چی بنویسم و آن را به چه کسی تحویل دهم و با چه اسمی زیرش امضا کنم (البته امضا ندارم) .


***


از پشت پنجره به خیابان نگاه می کنم . آشغال ها توی سطل سر کوچه سرما می خورند و ماشین ها بی خیال تر از همیشه ویراژ می دهند و گربه ها الکی میو میو می کنند . اینها این همه بی خیالی را از کجا می آورند ؟


پنجر را می بندم . بوی گند اسپری AKAT دارد مرا دیوانه می کند . ...





موضوع مطلب : سانتیاگو,



لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 17
  • بازدید دیروز: 39
  • کل بازدیدها: 24925
مشاهده جدول کامل لیگ برتر اسپانیا (لالیگا)



 

ساخت کد آهنگ

ساخت کد موزیک آنلاین