سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
تیر 1389 - ...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
 
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
دوشنبه 28 تیر 89 :: 2:31 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

چهار زانو رو ی تخت نشسته بودم و صفحات تقویمی را که از 15 خرداد تا به حال تویش نوشته بودم ورق می زدم . از ذکر مصیبت دشمن ! و enemy حس درونی ام هیچ خبری نیست . معلوم نیست کجا رفته و توی کدام خیابان پرادوسواری می کند . خوش به حالش که هر جا بخواد می ره و هر کار که بخواد می کنه . مثلا من پرادو می خوام و اون پرادوسواری می کنه . من دلم سوم راهنمایی می خواد و اون می ره سوم راهنمایی و سر کلاس حساب تست معادله خط می زنه ! من خواب باحال می بینم ولی اون جای من حال می کنه ! ماه تیر نفسای آخرش رو می کشه و حس درونی من رفته به مهر 88 و داره اونجا کلی حال می کنه و یه دفتر سبزی اونجا هست که حسابی اون رو نمک گیر مهر 88 کرده ! من دارم توی ماه آذر تقویم ام می نویسم و اون شب ها میاد با خاطرات مهر 88 دل منو زغال می کنه ...!!! و شاید همینه که باعث میشه عقربه های ساعت برام بی معنی بشن . حس درونی من یهو سر کلاس قرآن شعر میگه(قشنگ بود ...! ) و زنگ تفریح اونو برای همه می خونه در صورتی که همه ی این کارا رو من کردم نه اون . اون به جای من تو اردو به زبان بی زبانی (پانتومیم) میگه : اگه من پرادو نخرم ، پرادو منو می خره ! و همه کلی می خندن ...از جمله خودش.


حس درونی من صبح ها سر کلاس حرفه می خوابه و سر کلاس هندسه دایره می کشه . حس درونی ام به جای من تخته ی کلاس سوم الف را پاک می کند . به جای من کفشم را هر ماه اسپری می زند و بندش را اتو می کند . حس درونی من به جای من شب سال تحویل 89 تا بی نهایت پرواز می کند و هات داگ و پیتزا قیفی می خورد . حس درونی ام 14 فروردین مسموم می شود و 2 تا سرم نوش جان می کند که این یکی کاملا حقش است . حس درونی من می رود اصفهان ! دیر می رسد راه آهن و جلوی دوربین سوگلی اینا کلی غر می زند . باغ پرندگان با مهتاب بیشتر از یه عالمه حال می کند !! حس درونی من به جای من حرص هم می خورد . اینو تازه فهمیدم چون دیشب رفته بود سری به کلاس انشا بزند که معلم انشا بهش گفته بود روشنک ! و من بهش کلی خندیدم ! و چقدر هم خنده دار بود ...!!!


ولی امشب ...حس درونی ام به جای من دست به قلم شده . دیگر از دشمن و enemy های پی در پی خبری نیست . خیلی ساکت شده و دیگر مثل همیشه توی گوشم وز وز نمی کند . من هم به احترامش سکوت می کنم ...


 


در این کوچه هایی که تاریک هستند


من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم


من از سطح سیمانی قرن می ترسم


بیا تا نترسم من از شهر هایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است





موضوع مطلب : حس پنهان,
دوشنبه 21 تیر 89 :: 8:58 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

 


اگه فاصله افتاده ... اگه من با خودم سردم ... تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمی کردم ...چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره ...اگه از این بدترم باشی ...واسه تو نفسش میره ...


نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه ... همیشه لحظه ی آخر ، خدا نزدیک تر میشه ... تو رو دست خودش دادم ...  که از حالم خبر داره ... که حتی از تو چشماشو ... یه لحظه بر نمی داره ...


تو امید منی اما داری از دست من میری ... با دستای خودت داری همه هستیمو می گیری ... دعا کردم تو رو بازم با چشمی که نخوابیده ... مگه میذاره دلتنگی ... مگه گریه امون میده ... مریضم کرده تنهایی ... ببین حالم پریشونه ... من اونقدر اشک می ریزم ... که برگردی به این خونه ... حسابش رفته از دستم ... شبایی رو که بیدارم ... شاید از گریه خوابم برد ... درا رو باز ، درا رو باز ...می ذارم ...!


نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه ... همیشه لحظه ی آخر ، خدا نزدیک تر میشه ... تو رو دست خودش دادم ...  که از حالم خبر داره ... که حتی از تو چشماشو ... یه لحظه بر نمی داره ...


فاصله ها ...







 


 




موضوع مطلب : برداشت آزاد,
پنج شنبه 17 تیر 89 :: 1:24 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

پندار ما این است که
ما مانده ایم و تو رفته ای
اما حقیقت آن است که
زمان ما را با خود برده است و تو مانده ای؛
می شود برگردیم؟!


 




موضوع مطلب : بی ریط,

امروز 8 تیر 89 . روزشمار همیشگی ام به صفر رسیده و امروز زهرا میاد . لبخند می زنم .


کلا هر وقت ساکت می شم لبخند می زنم . بعد یه حسی تو دلم با قاطعیت تمام میگه دشمن ! خنده ام می گیرد . دلم می خواد ازش بپرسم دل خوش سیری چند ؟ و باز هم با قاطعیت می گوید دشمن ! و باز هم خنده ام می گیرد . این روز ها کسی کنارم نیست تا به دشمن گفتن ام لبخند بزند . منم دیگر با قاطعیت نمی گویم دشمن و همان حس درونی ام شروع می کند به شیرین شدن ! و من جوابش را با یک آخی ... می دهم تا دلش نشکند و باز هم شیرین شود تا من دلیلی برای خندیدن داشته باشم .


من از بچگی از دبیرستان بدم می اومد . چون همیشه مادر گرامی آنجا جلسه داشت و گاهی منو راه نمی دادند و اصولا هم در دبیرستان گم می شدم ...کم بودند کسانی که توی دبیرستان بهم نیم نگاهی بندازند یا لبخند بزنند . حیاط دبیرستان همیشه آفتاب بود . هر دفعه که پامو می گذاشتم توی دبیرستان احساس می کردم با دفعه ی قبل فرق کرده . کلا خیلی جای غریبی بود .


دیروز بعد از مدت ها پامو گذاشتم توی دبیرستان . چشمم به دنبال حیاط راهنمایی و سایه هایش بود . احساس غریبی می کردم . یه جوری بود ...! حس درونی ام هی می گفت دشمن ! منم با بی توجهی به راهم ادامه می دادم و او آنقدر گفت دشمن ! دشمن ! ...تا تصمیم گرفت دیگر حرف نزند .


سکوت وحشتناکی اینجا حاکم است . هیچ کس در گوشم نمی خواند دشمن! و من دیگر نمی گویم آخی ... من دیگر دلیلی برای خندیدن ندارم . روزهایی که منتظرشان بودم یکی یکی از جلوی چشمم رژه می روند . منم با بی حوصلگی آنها را در صفحات تقویم ام ثبت می کنم .


امروز 8 تیر 89 . روزشمار همیشگی ام به صفر رسیده و امروز زهرا میاد . لبخند می زنم . ساکت می شم و بعد از مدتی سکوت همه جا را خفه می کند ...!!!!





موضوع مطلب : دل شکسته,
سه شنبه 1 تیر 89 :: 1:45 عصر ::  نویسنده : پرادو سوار کوچک

من اکنون احساس می کنم


بر تل خاکستری از همه ی آتش ها و امید ها و خواستن هایم ،


تنها مانده ام .


و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم


و خود را می نگرم


و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ ،


این سوال همواره در نظرم پدیدار است


و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر


که تو اینجا چه می کنی ؟


امروز به خودم گفتم ،


من احساس می کنم ،


که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد


همین و همین .


 



 




موضوع مطلب : زمان,



لوگو

آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 19
  • بازدید دیروز: 39
  • کل بازدیدها: 24927
مشاهده جدول کامل لیگ برتر اسپانیا (لالیگا)



 

ساخت کد آهنگ

ساخت کد موزیک آنلاین