|
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود سه شنبه 31 خرداد 90 :: 3:14 عصر :: نویسنده : پرادو سوار کوچک
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.
پ.ن: دیگه واقعا وقتشه که بارون بباره. همین الان داره بارون می باره ...!!!(2 تیر 90)
موضوع مطلب :
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
« علی شریعتی»
موضوع مطلب : من خوشبخت ترین موجود روی کره زمین هستم. این رو از خالی و خلوت بودن روی میزم از هر گونه کتاب درسی، از روان نوشتن این خودکار و سفیدی این کاغذ، از خنده دار نبودن ترک های روی سقف، از سر و صدا کردن عکس ها؛ یعنی چشم های یک آدم در طول زندگی 11 ساله اش، از نوای پی در پی sms ، از خالی بودن کیفم و پیدا شدن کلاسورم فهمیدم. من فهمیدم که وقت هایی که عصبانی می شوم باید توی دیواری لگد بزنم و وقت هایی که خوشحالم دوست دارم بپرم تا دستم به سقف برسد. و چند روزی است که قصد دارم از روی میزم بپرم تا دستم بخورد به سقف اتاق. یا از روی تختم. شاید هم از روی زمین. ولی حتما می پرم! من خوشبخت ترین موجود روی کره زمین هستم. این رو مدیون اون نیروی فرازمینی هستم که از مدتی قبل اومده و هست و منو به سمت جلو هل میده و ازم میخواد که زندگی کنم و زنده باشم. من از اوخر اردیبهشت تا الان زنده بودم و زندگی کردم. برخلاف دیگر روز های سال تحصیلی که فقط گذشتند... من خوشبخت ترین موجود روی کره زمین هستم. این را تقویم رومیزی ام می گوید. می گوید که زمان دارد می گذرد و روز ها می آیند و می روند.و چقدر آرامش دهنده اند حتی اگر قرار نباشد زهرا 30 خرداد بیاید ... تقویم رومیزی خوشبخت ترین موجود کره زمین می گوید که امروز 24 خرداد است. کسی 365 روز پیش در این لحظات را بخاطر می آورد ؟! پ.ن: تقویم قبلی ام را که مربوط به پارسال حوالی همین روز ها بود، در عرض 2 ماه تمام کردم و این تقویم ام بعد از 1سال، هم اکنون به پایان رسید.
موضوع مطلب :
هر کس یک وجب به سوی من آید یک گام به سوی او خواهم رفت هر کس گامی به سوی من آید، دو گام به سویش بر خواهم داشت و هر کس آهسته به سویم آید، شتابان به جانش خواهم شتافت حدیث قدسی
موضوع مطلب : خودکار صورتی عزیزم رو دادم دستش و خیلی جدی گفتم: بنویس.نگاهی به ظاهر داغون خودکارم کرد و بعد از اون هم نگاهی به من. حرفی نزد. شاید یادش افتاده بود که این خودکار بر می گردد به دوران دبستانی بودن و یا شایدم قبل از اون ولی اینجا دوران دبیرستانی بودن است. از ته دلش خیلی آرام نوای دلنشین "آخی" را می شنوم ولی به روی خودم نمی آورم. توی تمام اون لحظات که سرشار بودن از غرور و سکوت فقط دلم می خواست که بدونم چی داره می نویسه. ولی همون طور که گفتم اون لحظات پر بودن از غرور و سکوت... جز بی خیالی چاره ای نبوده و نیست. گشتی زدم و نگاهم افتاد به صفحه ی سیاه و ساکت که روی میزم بود.چقدر دلم می خواست نوای دلنشین sms بیاد و من ذوق کنم. نمی دونم این ذوق از کجا یا چه جوری اومد فقط می دونم که باید کمتر ذوق زده بشم و این اتفاق هم می افته. من مدت هاست توی ترک smsبازی هستم و این زجر بسیار بزرگی را به دنبال دارد. باز هم بی خیال می شوم. بی خیال سکوت خسته کننده ی اون صفحه ی سیاه. چون همون طور که گفتم، جز بی خیالی چاره ای نبوده و نیست. اینجا یک عالمه عکس وجود دارد. عکس هایی از یک نفر در طول عمر 11 ساله اش. به همراه یک عالمه چشم که منو نگاه می کنند. همیشه. حتی وقت هایی که نگاهشان نمی کنم. اما هیچوقت حرف نمی زنند. حتی اگر 2 ساعت زل بزنم به تک تک این چشم ها ...نمی دانم این ها سکوت کردن را از کجا یاد گرفتند. بجز مواقعی که باید سکوت کرد از سکوت کردن بیزارم! چشم ها نباید هیچوقت سکوت کنند.این چشم ها ساکت اند در حالیکه همیشه باید حرف بزنند ... و باز هم می توان به راحتی بی خیال شد. چون چاره ای نبوده و نیست! چرا باید الکی حرص بخورم ؟ اصلا به آسمان نگاه می کنم. به آسمان سفید بالای سرم؛ سقف اتاق! به ترک آسمان سفید بالای سرم نگاه می کنم. اصلا خنده دار نیست. نمی دانم که چرا میگن ترک دیوار یا سقف باید خنده دار باشه. اصلا تا حالا کسی این حرف رو زده؟ کی گفته؟ چی گفته؟ چرا گفته؟ بی خیال شدن در این مورد هم بهترین گزینه و راه حله. چرا الکی خودمو بپیچونم یا عصبانی بشم؟ و در نهایت چشم هام رو می بندم. میرم اسپانیا،لندن،شمال هم میرم. اصولا نصف شب ها هم توی جاده اش گیر می کنم! اما تصادف نمی کنم و نمی شود.چون پرادو ها راهشان را خوب بلدند...! مجبور می شوم چشم هام رو باز کنم.من توی تختم دراز کشیدم و از تمام سفر هایی که با همسفران عجیب و غریبم رفتم، تنها خستگی جاده شمال برایم می ماند. چه چاره ای می ماند جز بی خیالی؟ بی خیال می شوم. . به ماه خرداد هم فکر می کنم.به همین الان. به این روز ها. خنده دارند. خیلی خنده دارند! نمی توانم نخندم .می خندم. سکوت اتاق می شکند. به من بد نگاه می کند بعد آرام آرام نرم می شود و با من می خندد. غرور هم می شکند. شاید تنها چاره اش به جز بی خیالی همین خندیدن های صاف و ساده باشد. نمی دانم. اینجا حیلی پر سر و صدا شد. یک پشه ی نفرت انگیز به قتل رسید. و خودکار صورتی من همچنان می نویسد ... و این تو بودی که با خودکار صورتی من تمام این ها را نوشتی.
موضوع مطلب : آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
|