|
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود الله الذی یرسل الریح فتثیر سحابا فیبسطه فی السماء کیف یشاء و یجعله کسفافتری الودق یخرج من خلله فاذا اصاب به من یشاء من عباده اذا هم یستبشرون خدا آن کسی است که باد ها را می فرستد تا ابر ها را در فضا برانگیزد پس به هر گونه که مشیتش تعلق گیرد در اطراف آسمان متصل و منبسط کند و باز متفرق گرداند آن گاه باران را بنگری که قطره قطره از درونش بیرون ریزد تا به کشتزار و صحرای هر قومی از بندگان بخواهد فرو ببارد و به یک لحظه آن قوم مسرور و شادمان گردند . سوره روم ـ آیه ی 48 موضوع مطلب : باران,
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
ما قرآن را در شب قدر فرو فرستادیم . و تو از شکوه و بزرگی شب قدر چه می دانی ؟ ارزش و اهمیت شب قدر ، از هزار ماه عادی بالاتر و برتر است . در شب قدر جبرئیل و دیگر فرشتگان ، با اجازه و اشاره ی خدا فرود می آیند تا هر کاری را که خدا به آنها دستور داده است ، انجام دهند . شب قدر تا فرا رسیدن سپیده دم آن ، سرشار از برکت ، سلامتی و رحمت است . قرآن کریم ـ سوره ی قدر
لطفا جدی نگیرید ! سلام . به در و دیوار نگاه می کردم . دلم می خواست فرار کنم . حوصله ام سر رفته بود . امروز روز پایان جومونگ بود . پسر و دختر دایی گرامی قسمت آخر جومونگ را برایم تعریف کرده بودند . دلم حلما می خواست ولی حلما نبود . شبکه ی چهار چیزی شبیه پشت صحنه ی صاحبدلان رو پخش می کرد . منم به همون جمله ی تکراری فکر می کردم : دلم باران می خواهد ؛ سارا ! فکر اون نگاه تیز و لبخند افراطی از سرم بیرون نمی رفت . امروز 7 تا پرادو دیدم که همه شون سفید بودن . زهرا بود . جومونگ مرد . چه کسی خواهد دید مردنش را بی Polly ؟! دنیای زیبای 14 ساله ی من حسابی خالی شده . خالی از پرادوی دو در مشکی و حلما و جومونگ و پدیده ای به نام آرامش یا همون دلیل اینکه آرومم ! واقعا چرا باید آروم باشم وقتی که می بینم اکثر پرادو سواران بزرگ آدمای جلفی هستند و پرادو ی سفید را به مشکی ترجیح می دهند ؟ چرا باید آروم باشم وقتی که جومونگ تموم شده و ما می ریم سوم و آمادگی دفاعی داریم و مانتوی مدرسه مزخرفه و معلم انشامون ، معلم انشای همیشگی نیست .(راستی برعکس انشا می شه آشنا !!!) این وسط تنها یک چیز آرامش بخشه و اونم اینه که سارا معلم آمادگی دفاعی بشه ولی این چه ربطی به انشا داره ؟ نه ! من آروم نیستم چون پشه ها هرشب توی گوشم وز وز می کنند . من آروم نیستم چون اون نگاه تیز و لبخند افراطی منو ول نمی کنه . من آروم نیستم چون فهمیدم اونی هم که احاطه شده بود جلف تشریف داره . من آروم نیستم چون آینه ی همیشگی که توش قیافه ام و موهایی که باد کولر تکانشان می داد (از نظر من) مدت هاست شکسته . دلم می خواد فریاد بزنم از سوسن متنفرم . دلم می خواد سیما فیلم رو روی سر صاحبش خراب کنم که چرا این همه تله فیلم مزخرف می سازه . من واقعا دلم باران می خواد . اینکه زیر بارون قدم بزنم و خیس بشم و صدای رعد و برق و بوی بارون رو حس کنم . من می خوام آروم باشم . من پرادو می خوام تا به همه ثابت کنم پرادوسواران جلف نیستند . من گربه می خوام تا باهاش خیابونای دنیام رو پر از صدای میو میو کنم . من دلم یه نفس عمیق می خواد . من همونی هستم که می گفت : هوا خوبه آسمون آبیه زندگی قشنگه ! ولی ای کاش زندگی قشنگ بود . اصلا شاید من فقط مقدار زیادی عصبانی باشم ، همین .
موضوع مطلب : من عصبانی ام, این جمله را موجودی دو پا به نام انسان زمانی می گوید که سحر فقط دو گاز خربزه خورده است : من گشنمه ! امروز 14 شهریور است و از فردا توزیع کتب درسی در تهران شروع می شود . امروز 14 شهریور است و در فرهنگسرای سرو که کنار خانه ی ماست فیلم دلخون را اکران و نقد و بررسی می کنند و این موجود دو پا که نامش انسان است تصمیم به دیدن فیلم می کند . موجود دو پا حدود 1 ساعت و نیم شلوغی و گرما و گشنگی را تحمل می کند . فیلم را می بیند . دیاگوگی به خاطرش نمانده . فیلم مزخرف بود . فوق العاده مزخرف . سوژه ی خوبی بود ولی داستان کند و بی روحی داشت . موجود دو پا در آن شلوغی دو جلد مجله زرد به نام نسیم هراز بر می دارد . و به کمک دو پایش به سمت خانه که ساختمان کناری فرهنگسرا بود می رود . مجله را ورق می زند و اصلا حال نمی کند . حس غریبی به او می گوید برگردد و شاهد منتقدین یا عوامل فیلم باشد . در این میان هم حس آشنایی به او می گوید بی خیال بچه ! تو رو چه به این جلف بازیا ! این موجود دو پا که نامش انسان است نمی تواند جلف بازی را تحمل کند . اما حس غریب به حس آشنا غلبه می کند و به فرهنگسرا با می گردد . مثل همیشه کنف می شود ! به یاد گرما و گشنگی و شلوغی می افتد . ناگهان توسط شخصی خطاب می شود . چه کسی بود صدا زد اف ام ؟ (البته مرا با نام اف ام خطاب نکرد ) برمی گردد و با یک موجود دو پای دیگر به نام انسان مواجه می شود که آشناست . نسیم یا همان نخی خودمان ! دو موجود دو پا که حالا روی هم چهار پا دارند در باره ی مزخرف بودن فیلم گپ کوتاهی می زنند . یاد گرما و گشنگی و شلوغی این بار خودش می آید ! با موجود دو پای دیگر که همان نسیم یا نخی است خداحافظی می کند . به خاطر همان گرما و گشنگی که عرض کردم ..هم اکنون ساعت هاست که از آن ساعت ها گذاشته و موجود دو پا تنها به دو چیز می اندیشد . اینکه امروز 14 شهریور فوتبالیست ها ندیده و اینکه بازی نهایی چه قدر لوس تمام شد ! موضوع مطلب : دلخون, سلام ! اومدم برای اولین بار توی این وب براتون یه شعر طنز بذارم . ایشالله همتون شهر صدای پای آب سهراب سپهری رو خوندید دیگه ؟! حالا میخواید خونده باشید یا نه ؛ به من ربطی نداره ! در هر صورت این همون شعره با کمی تغییر و اینا . راستی جاهایی که ستاره زدم رو اگه نفهمیدید چیه آخر شعر نوشتم :
اهل دانشگاهم ، روزگارم خوش نیست ، ژتونی دارم * ، خرده عقلی ، سر سوزن شوقی ، اهل دانشگاهم ، پیشه ام گپ زدن است ، گاه گاهی می نویسم تکلیف ، می سپارم به شما ، تا به یک نمره ی ناقابل بیست که در آن زندانی است ، دلتان زنده شود ، چه خیلی چه خیالی میدانم ، گپ زدن بیهوده است ، خوب میدانم دانشم بیهوده است ، استاد از من پرسید :" چه قدر نمره ز من میخواهی ؟" ، من از او پرسیدم :" دل خوش سیری چند ؟" ، اهل دانشگاهم ، قبله ام آموزش * ، جانمازم جزوه ، مشق از پنجره ها می گیرم ، همه ذرات وجودم متبلور شده است ، درس هایم را وقتی می خوانم ، که خروس می کشد خمیازه ، مرغ و ماهی خواب است * ، خوب یادم هست ، مدرسه باغ آزادی بود ، درس بی کرنش می خواندیم ، نمره بی خواهش می آوردیم ، تا معلم پارازیت می انداخت ، همه غش می کردیم ، کلاس چه قدر زیبا بود و معلم چه قدر حوصله داشت * ، درس خواندن آن روز ، مثل یک بازی بود ، کَم کَمَک دور شدم از آن ، بار خود را بستم ، عاقبت رفتم در دانشگاه ، به محیط خشن آموزش ، و به دانشکده ی علوم سرایت کردم ، رفتم از پله ی کامپیوتر بالا ، چیزها دیدم در دانشگاه ، من گدایی دیدم در آخر ترم ، در به در می گشت و نمره ی قبولی می خواست ، من کسی را دیدم از دیدن یک نمره ی ده ، دم دانشگاه پشتک می زد ، شاعری دیدم هنگام خطاب ، به خرچنگ می گفت ستاره ! ، همه جا پیدا بود ، همه جا را دیدم ، بارش اشک از نمره ی تک ، جنگ آموزش با دانشجو ، حذف یک درس به فرماندهی کامپیوتر ، فتح یک ترم به دست ترمیم ، قتل یک لبخند در آخر ترم ، همه را من دیدم ، من در این دانشگاه در به در ویرانم ، من به یک نمره ی ناقابل ده خشنودم ، من به لیسانس قناعت دارم ، من نمی خندم اگر دوست من می افتد ، من نمی خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر می کنند ، و نمی خندم اگر موی سرم می ریزد ، من در این دانشگاه ، در سراشیب کسالت هستم ، خوب میدانم استاد کی کوئیز می گیرد ، برگه ی حذف کجاست ، سایت و رایانه آن مال من است ، بدانیم اگر سلف نبود ، همگی می مردیم ، و اگر حذف نباشد همگی مشروطیم ، نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نبود ؟ ، کار ما نیست شناسایی مسئول غذا ، کار ما نیست شناسایی بی نظمی ها ، کار ما شاید این است که در مرکز پانچ پی اصلاح خطاها برویم .
موضوع مطلب : اولین مطلب, شعر خنده دار, حلما, آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
|