|
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
همه می پرسند : « چیست در زمزمه ی مبهم آب ؟ چیست در همهمه ی دلکش برگ ؟ چیست در بازی آن ابر سپید ، روی این آبی آرام بلند ، که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟ چیست در کوشش بی حاصل موج ؟ چیست در خنده ی جام ؟ که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری !؟ » نه به ابر ، نه به آب ، نه به برگ ، نه به این آبی آرام بلند ، نه به این خلوت خاموش کبوترها ، نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام من به این جمله نمی اندیشم . من ، مناجات درختان را ، هنگام سحر رقص عطر گل یخ را با باد نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه صحبت چلچله ها را با صبح نبض پاینده ی هستی را در گندم زار گردش رنگ و طراوت را در گونه ی گل همه را می شنوم می بینم من به این جمله نمی اندیشم !
موضوع مطلب :
خالق کیمیاگر ، کتاب کیمیاگرش را با یک جمله از سانتیاگو به پایان رساند که می گفت : "دارم می آیم ، فاطمه ."
موضوع مطلب : من آمدم . با یک کشف تازه . با یک کشف تکراری تازه . من امروز یک کلمه را کشف کردم . یک ضمیر . یک ضمیر دوحرفی مثل اکثر ضمیر های دو حرفی . من ، "تو" را کشف کردم ؛ همین امروز ! میان انبوه تکالیف عید و ساعات بی پایان خواب و لحظات تمام نشدنی smsبازی و در میان مانتو های توسی و شلوار های جین و جوراب های سفید و اسپری های آکات.لابه لای طعم نازنین پسته شور و شکلات های خوشمزه تافی.هنگام قدم زدن با کتونی سیاه پنجم در دومین سالگرد پوشیدن کتونی سیاه . موقع پخش کلاه قرمزی خصوصا وقتی ببعی می خواهد در را باز و بسته کند ! من از همین امروز فهمیدم که برای موجودی به نام"تو" زندگی می کنم .چون اگر زندگی فقط برای من بود یا از تمام زندگی خواب می ماندم و یا تمام زندگی ام را در خواب های شیرین می دیدم . و فقط می دیدم و هیچ گاه زندگی نمی کردم . من از همین امروز فهمیدم که پرادو دو در مشکی متالیک را برای"تو" می خواهم . چون اگر به من بود هیچ وقت خودم را علاف مشتی گاز و ترمز نمی کردم . من حتی مانتو های توسی ام را برای "تو" می خواهم . بری اینکه یک بچه ی فسقلی من را توسی صدا کند و تو قاه قاه به اسم جدید من بخندی ، من هم . باز هم اگر به خودم بود تا آخر عمرم همان مانتو مشکی ام را می پوشیدم به یاد تمام خاطراتش که کم کم دارند زیادی کهنه می شوند . من کتونی سیاهم را هم بخاطر"تو"می خواهم . بخاطر عکس هایی که با هم از کتونی سیاه گرفتیم .بخاطر قدم هایی که با کتونی سیاه من زدیم . باز هم اگر به من بود یه جوری با ویژ ویژ های کتونی قبلی ام کنار می آمدم . تازه با آن راحت تر می شد از پله ها پرید . من از همین امروز برای"تو" خواهم بود ـ برای همیشه ! برای"تو" که با دیدن پرادو چشمان مرا برق می اندازی . برای "تو" که توی این ایام مرا توسی صدا می کنی و ته دل مرا هم قلقلک می دهی . برای"تو" که توی کتونی سیاه من راه می روی و می پری و ... *** من و تو امسال بیشتر شبیه به هم شدیم . فکر کنم اگر بخواهد همین طور پیش برود بتوانم همه ی ضمیر ها را کشف کنم ...از همین امروز ، برای همیشه !
موضوع مطلب : آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
|