|
...وقتی پرادو هست ، پیداست که باید بود
چه لحظه های خوبیه ...!
پ.ن :زمان،بس کند می گذرد برای آنان ک در انتظارند/بس تند می گذرد برای آنان ک می ترسند/بس طولانی است برای آنان ک در اندوهند/ و بس کوتاه برای آنان ک سرخوشند/ امّا ابدی برای آنان ک عشق دارند داداش(تحریف شده از من=f.f.n.z.1622)
موضوع مطلب : در تاریکی بی آغاز و پایان دری در روشنی انتظارم رویید. خودم را در پس در تنها نهادم و به درون رفتم: اتاقی بی روزن تهی نگاهم را پر کرد. سایه ای در من فرود آمد و همه شباهتم را در ناشناسی خود گم کرد. پس من کجا بودم؟ شاید زندگی ام در جای گمشده ای نوسان داشت و من انعکاسی بودم که بیخودانه همه خلوت ها را بهم می زد و در پایان همه رؤیا ها در سایه بهتی فرو می رفت. *** من در پس در تنها مانده بودم. همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده ام. گویی وجودم را در پای این در جا مانده بود، در گنگی آن ریشه داشت. آیا زندگی ام صدایی بی پاسخ نبود؟ *** در اتاق بی روزن انعکاسی سرگردان بود و من در تاریکی خوابم برده بود. در ته خوابم خودم را پیدا کردم و این هشیاری خلوت خوابم را آلود. آیا این هشیاری خطای تازه من بود؟ *** د رتاریکی بی آغاز و پایان فکری در پس در تنها مانده بود. پس من کجا بدم؟ حس کردم جایی به بیداری می رسم. همه وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم: آیا من سایه گمشده خطایی نبودم؟ *** در اتاق بی روزن انعکاسی نوسان داشت. پس من کجا بودم؟ در تاریکی بی آغاز و پایان بهتی در پس در تنها مانده بود. سهراب سپهری
موضوع مطلب :
من باید بنویسم. از چی و از کی و از کجایش را نمی دانم. ابر و باد و مه و خورشید و فلک را به کار انداختم تا بنویسم. خودکار مشکی ام را هم در میان شلوغی میز پیدا کردم. رفیق های قدیمی خیلی بهترند از رفیق های نیمه راه تازه. نمونه اش هم همین خودکار عزیز که به لطفش الان 4 خط نوشتم. صفحات تقویم رومیزی ام به سرعت ورق زدن یک کتاب ورق می خورند. ورق می خورند، ورق می خورند ...(شبیه حرف های مختار شد) توان این رفیق قدیمی ام هم دارد تمام می شود. 4 خط به زور می شود 6 خط. مغزم کار نمی کند. نمی دارم این بار باید از کدامیک از "تو"های عالم "تو"هایم بنویسم. چیزی که زیاد است، "تو" ! شاید هم باید از جوجو هایی بنویسم که ساعت 8 صبح جیک جیک می کردند و من هر کاری کردم نتوانستم بخوابم. شاید هم از دو تا گربه ی پشت پنجره و گرسنگی و نگاه های دوست داشتنی و مظلوم و مهربان و...شان. شاید هم از مورچه ها که از سر و کولم بالا می روند. شاید هم از جسد سوسکی که به طرز مشکوکی سر از اتاقم در آورده بود. مدتی می گذرد و با خودکارم کلی ور می روم بجای نوشتن. پ.ن: شاید در میان این همه "شاید ها" و "تو ها" دنبال غریبه ای به نام "خودم" می گشتم. غریبه ای که پارسال حوالی همین روز ها باد کولر موهایش را ـ که مثل پرده کنار صورتش می ریختند ـ تکان می دادند. انگار این عکس های توی آینه با من هفت پشت غریبه اند ...
موضوع مطلب :
بر مهمانی خداوند فراخوانده شدید و از جمله اهل کرامت قرار گرفتید - رسول اکرم "ص"
پ.ن1 : با تشکر از صفحه ی اول همشهری جوان. پ.ن2 : خودنویس نازنینم هم - با اینکه اسمش رویش است - نمی نویسد. پ.ن3 : آه ...خدای من.
موضوع مطلب :
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند...
موضوع مطلب : آخرین مطالب آرشیو وبلاگ پیوندهای روزانه پیوندها
لوگو آمار وبلاگ
|